صفحه اصلي وبلاگ
پارسي بلاگ
شناسنامه من
ايميل من
 RSS 
اوقات شرعي
چهارشنبه 16/8/1386 12:2 عصر+ متن منشور آزادي کورش

با سلام خدمت دوستان آريايي عزيزم. بعد يک مدت طولاني بروز شدم. با متن منشور آزادي کورش کبير. اميوارم استفاده کنيد و نظر بديد.


متن منشور آزادي کورش:


منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.


پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان. از دودماني که هميشه شاه بوده اند و فراماروائي اش را « ِ‌بل »و « نبو » گرامي مي دارند و (از طيب خاطر، و)با دل خوش پادشاهي او را خواهانند. آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم . مردوک خداي بزرگ دل هاي مردم بابل را به سوي من گردانيد...، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهرباني ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم . به فرمان « مردوک »، همه شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته اند . همه پادشاهان از درياي بالا تا درياي پائين، همه مردم سرزمين هاي دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموري » و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روي پاهايم افتادند، تا آشور و شوش من شهرهاي « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آنسوي دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که  نبونيد ، بدون هراس از خداي بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودي مردوک «خداي بزرگ» و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد.


بشود که خداياني که آنان را به جايگاههاي نخستين شان بازگرداندم،... هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگي بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نيکخواهانه برايم بيابند ، و به خداي من  مردوک بگويند: کوروش شاه ،پادشاهي است که تو را گرامي مي دارد و پسرش کمبوجيه اينک که به ياري «مزدا» تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملت هائي را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هائي که من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملتي آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.


من تا روزي که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من تا روزي که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزي که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به کار وا دارد.   من امروز اعلام مي کنم که هر کسي آزاد است که هر ديني را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غصب ننمايد و هر شغلي را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده مجازات کرد .من برده داري را برانداختم. به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .  من تا روزي که به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد.


از مزدا خواهانم که مرا در راه اجراي تعهّداتي که نسبت به ملت هاي ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.


دست نوشته هاي پسر پارسي| نظرات شما عزيزان ( نظر)

دفتر خاطرات وبلاگ من
تصویر وبلاگ
متن منشور آزادي کورش - پسر پارسي
فرشاد[19]
منوي اصلي

:: لوگوي من ::

********

متن منشور آزادي کورش - پسر پارسي

:: لوگوي دوستان ::

********




































:: لينک دوستان ::

********

پاتوق جوانان
خانه يکدلي

ترانه ي زندگيم
***به اسبفروشان خوش آديد***


پسري از خاک کوير 4
دوستت دارم تا ابد
تعقل و تفکر


:: نظرسنجي و آمار ::

********

::آوای ایرانی ::

********


:: پهرست واژه های پارسی ::

********

درود (dorud): سلام

زيگورات (zigurât): معبد

راياتار (râyâtâr): اينترنت

آهار (âhâr): لعاب

ساستاري (sastâri): سياست

تارنما (târnamâ): سايتِ اينترنتي

دستينه (dastine): امضا

درازه‌ي گيتايي (derâzeye gitâi): طول جغرافيايي

پهناي گيتايي (pahneye gitâi): عرض جغرافيايي

ساگ (sâg): (پهلوي) ساق

نِهش (nehe?): (پهلوي) وضع

باژ (bâ?): خراج، باج

آگُر (âgor): آجر

پکش (poke?): انفجار

کارفرمان (kârfarmân): (پهلوي) مدير کل

تاوان‌گيري (tâvângiri): مصادره

کُيان (koyân): کانون، مرکز

آبُري (âbori): (کردي) اقتصاد

داشتاري (da?târi): (پهلوي)مالکيت

اوارى (evâri): (پهلوي)اداري

آبشخور (âbe?xor): منبع

زينه (zine): درجه

ميهني (mihani): ملي

رُت‌کيش (rotkosh): (رُت=کاغذ ، کيش=جعبه) کارتن

پَروَند (parvand): (پهلوي) محوطه

ريزگان (joziyât): جزئيات

دفترينه ‌کردن (daftarine kardan): ثبت کردن

کرانه (karâne): ناحيه

زادروز (zâdruz): ميلاد

آرستن (ârastan): کامل کردن

سکالش‌گاه (sekale?gâh): مجلس شورا

زنهارداري (zenhârdâri):امنيت

کندک (kandak): خندق

بانو (bânu): خانم

اشکفت (e?kaft): غار

ورستاد (varastâd): وقف

بازنهش‌ (bâznahe?): جبران

بساويدن (basâvidan): لمس کردن

آفرينه (âfarine): اثر

دَم (dam): دقيقه

نِگار (negâr): نقش

پرخاش (parxâ?): اعتراض

سيمين (simin): نقره‌يي

رخبام (roxbâm): قرنيز

سيِم (sim): نقره

بآن (bân): آقا

پايندان (pâyandân): ضمانت

هم‌کرد (hamkard): مرکب

سان (sân): حالت

دغل‌کاري (daqalkâri): تقلب

نگار (negâr): نقش

تپاسبد (tapâsbod): مرتاض

سيج (xatar): خطر

آوات (âvât): سيلاب، هجا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دبيره ي پارسي جهاني

پارسي جهاني

آيا مي‌‌دانيد که افضلُ الدينِ کاشاني دانشمندِ ايراني در نسک‌هاي خود بارها واژگانِ پارسي ِ سرهيِ زير را به کار برده است:

پيدايي: ظهور

خواستاري: شوق

شکافته: ناشيشده

گُنجايي: ظرفيت

مايه: ماده

نايابندگي: عدم ِ ادراک

جانِ گويا: نفس ِ ناطقه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارسي سره (pârsiye sare): پارسي ناب، که بي هر گونه واژه‌ي بيگانه است. اين تارنما تلاش در پرورندانِ اين زبان دارد نه آن که پي‌ورزي باشد که زبان پارسي امروزين نياز به بازسازي و بازآوري واژگانِ در آستانه‌ي فراموشي دارد. هر چند که همان گونه که از بسياري از نوشتارهاي اين تارنما پيداست پارسي سره بسيار آهنگين و شيرين و استوار است.

برزش (barze?): از ريشه‌ي «برزيدن» يا همان «ورزيدن» که واژه‌ي آشناي «ورزش» را از آن ساخته‌ايم.

«برزش‌‍» به آساني و زيبايي مي‌تواند جاي «تمرين» را بگيرد.

تسوک (tasuk): (در پهلوي تسوک) تسو، ساعت

فرزان (farzân): فلسفه، حکمت

توده (tude): ملت

فرجاد (farjâd): وجدان

آک (âk): بي‌عيب، در گويشِ شيرازي به جاي «بي عيب» مي‌گوييم «آک‌بند».

چيدمان (cidemân): ترتيب، دکوراسيون

خنيا (xonyâ): موسيقي، نوازندگي

دروازه (darvâze): باب

‌نماردن (nomârdan): اشاره کردن

سهش (sohe?): احساس

نگاره (negâre): شکل

آرش (âre?): معني (دهخدا)

داوي (dâvi): ادعا، « داو+طلب » واژه‌يي از همين ريشه است.

چگونگي (cegunegi): کيفيت

هست‌نما (hastnamâ): مجازي، پيکري، پاتخشيک

مينوي (minovi): معنوي

چنبره (canbare): حلقه

انيراني (anirâni): ناايراني، بيگانه، خارجي

تازي گرايي (tâzi-gerâi): پان عربيسم

فيار (fayâr): صنعت

چينش (cine?): ترتيب

زاور (zâvar): خدمت‌کار، چاکر، با اين معني از ريشه‌ي «زور» است.

چم (cam): معني، مفهوم

بي‌ميان‌جي (bimiyânji): بي‌واسطه

رايه (râye): دولت

نويسه (nevise): وات، حرف، بندواژه

فرانمود (farnemud): توضيح، روشن‌گري

زاب (zâb): صفت

فراروي (farâravi): هجري، در کردي به «هجري خورشيدي» مي‌گويند «کوچ مانژي».

زَند (zand): شرح

نمار (nomâr): اشاره‌

رواگ (ravâg): روا، رواج(پارسي تازي گشته)

برگرفته (bargerefte): مشتق

پارادخش (pârâdox?): تضاد، پارادکس

فرتور (fartur): نگاره، عکس

ترزبان (tarzbân): مترجم، خودِ واژه‌يِ «ترجمه» پارسي تازي گشته است.

ترنم (tarannom): زمزمه

وخشور (vax?ur): پيام‌بر، پيغمبر

داديکي (dâdiki): حقوقي

هم‌سنجي (hamsanji): مقايسه

خاور (xâvar): شرق

شيان (?eyân): جبران

تيره (tire): قوم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جهان‌گرد، سراينده و نويسنده‌يِ بزرگِ ايران زمين، ناصر خسرو، واژگانِ زير را برايِ نوشتن برگزيده است آن هم در زماني که هم‌رده‌هايِ او واژگانِ تازي را به آساني و فراواني در نوشته‌هايشان به کار مي‌گرفته‌اند:
آرميده: ساکن

بسودني: ملموس

بسياري:زايش
ده: مولد

کُنا :فاعل

اعمال کردن


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
جستجو در کل مطالب  :جستجو

جستجو در کل مطالب اين وبلاگ، حتي مطالب بايگاني شده!